دسته‌ها
ادبیات و شعر سرگرمی

متن زیبا برای پسرم + جملات و اشعار عاشقانه در مورد پسر


text son متن زیبا برای پسرم + جملات و اشعار عاشقانه در مورد پسر

نازنین پسرم

همین که تو را دارم، بهترین هدیه ی دنیا را دارم،

دیگر در بین ستاره ها به دنبال درخشان ترین ستاره نیستم

در میان گلها به دنبال زیباترین گل نیستم

تو کهکشانی هستی از پر نور ترین ستاره ها

کودک من…..

روز به روز بزرگتر میشوی و من عاشق تر

پسرک من….

ممنونم که به دنیای من آمدی و زندگی را برایم زیباتر از همیشه کردی

دوستت دارم….بیشتر از دیروز….کمتر از فردا….

an10 متن زیبا برای پسرم + جملات و اشعار عاشقانه در مورد پسر

متن پدر برای پسر

پسرم عطر نفس‌ های تو طعم عسله

تپش نبض تو آیینه شعر و غزله

پسرم فدات بشم لحظه خندیدن تو

جانم از شوق پره، روی تو ماه ازله

an10 متن زیبا برای پسرم + جملات و اشعار عاشقانه در مورد پسر

دل نوشته مادر برای پسر

پسر عزیزم هر نفست برایم نبض زندگیست که دلم را پر امید و خانه ‌ام را روشن می‌کند

 برایت عمری دراز و با برکت همراه با سلامتی آرزو می ‌کنم

یگانه مروارید دریای هستی ام.

لبخندت را، شیطنتهای کودکانه ات را

و شیرین زبانی هایت را با تمام دنیا عوض نمیکنم

تو تنها دلیل من برای خندیدنی مردِ کوچکم

و بزرگ مردِ آینده

داشتن تو داشتن تمام خوبی های دنیاست

شانه هایت تکیه گاه خستگی های من است.

داشتنِ تو آرامش خیال است

و دلم به تو گرم است ای مرد ترین پسرِ دنیا

an10 متن زیبا برای پسرم + جملات و اشعار عاشقانه در مورد پسر

جملات زیبا برای فرزندم

پسرم ، عزیزترینم

با تو بودن احساس قشنگی در من بوجود می‌آورد که به هیچ عنوان قادر به توصیفش نیستم.

شنیدن صدای دلنشینت گرمایی را در وجودم بیدار می‌کند که هرچه درد و غم هست را از من دور می‌‌کند.

دیدن چشمان زیبا، شیطون و مهربانت در من شور زندگی بوجود می‌آورد.

دستان کوچک و کودکانه‌ات وقتی که به دور گردنم حلقه می‌زنند مرا با خود به دنیایی می برند که هیچ چیز را با آن معاوضه نخواهم کرد.

نفسم تمام زندگیم… عاشقانه دوستت دارم

an10 متن زیبا برای پسرم + جملات و اشعار عاشقانه در مورد پسر

متن زیبا برای پسرم

غنچه ای بودی که در درونم روییدی

باغ خشکیدت ام را گلستان کردی

فرشته نجاتم شدی و شیره ی جانم

پسرکم

دنیایم از تو معنا گرفت و با تو رویاهایم تعبیر شدند

بودنت را شکر

an10 متن زیبا برای پسرم + جملات و اشعار عاشقانه در مورد پسر

جملات کوتاه برای پسر

پسر عزیزم

تو پرنورترین و درخشان‌ترین ستاره آسمان قلبم هستی

در نگاهت به دوردست‌ها سفر می‌کنم

جایی که من باشم و تو و بهشتی که زیر پای هر دوی ماست

دوستت دارم…. بیشتر از دیروز…. کمتر از فردا…

an10 متن زیبا برای پسرم + جملات و اشعار عاشقانه در مورد پسر

دلنوشته برای پسرم

پسر یعنی یه اتاق پر از توپ و تفنگ و ماشین

اتاقی پر از رنگهای آبی و سبز و قهوه ای

پسر یعنی کله گفتن و سر زدن به هم و گفتن آخ هم زمان

پسر داشتن یعنی کلاه و کفش های اسپرت کوچک یعنی کروات و پاپیون و کت ها و کفش های چرم مردونه سایز کوچک

an10 متن زیبا برای پسرم + جملات و اشعار عاشقانه در مورد پسر

متن زیبا برای پسرم

پسر عزیزم

تردید ندارم که روزی به قوت الهی، مردی قوی و با شهامت خواهی شد.

پس یادگیری را هیچگاه متوقف نکن.

از رؤیاهایت هرگز دست نکش؛

و همیشه همین طور جسور و با شهامت بمان

جملات کوتاه برای پسر

پسر عزیزتر از جانم امیدوارم که همیشه در پناه حق باشی.

اما بدان

هر زمان که زندگی برایت سخت شد، آغوش امنی اینجا در انتظار توست.

آغوشی که می‌توانی فارغ از همه چیز در آن قدری بیاسایی و تجدید قوا کنی.

عاشق همیشگی تو

an10 متن زیبا برای پسرم + جملات و اشعار عاشقانه در مورد پسر

متن زیبا برای پسرم

پسران لنگرگاه زندگی مادر هستند

an10 متن زیبا برای پسرم + جملات و اشعار عاشقانه در مورد پسر

جملات کوتاه برای پسر

پسر یعنی

محبت کردن به زبان خشن یعنی کتک زدن و گاز گرفتن مادر بجای گفتن دوستت دارم مادر

پسر یعنی

انرژی مضاعف مضاعف،

یعنی تحرک و بازی زیاد پسر یعنی دوچرخه سواری بدون ترس

an10 متن زیبا برای پسرم + جملات و اشعار عاشقانه در مورد پسر

متن زیبا برای پسرم

پسر داشتن حس شیرینیه ….دنیای معصوم و کودکانه اش به من که یک زن هستم حس آرامش عجیبی میده…. وقتی که از همه مردهای زندگیم نا امید میشم و به یه گوشه پناه میبرم، یه مرد کوچولو میاد پیشم که نه شوهرمه ، نه پدرمه، ونه برادرم .

اون تنها عشق زندگی منه که بادستای کوچولوی مردونه اش موهام رو نوازش میکنه و برای اینکه غصه هام رو فراموش کنم، با صدای قشنگش توی گوشم میگه : مامان، امروز موهات چقدر قشنگ شده ……

an10 متن زیبا برای پسرم + جملات و اشعار عاشقانه در مورد پسر

متن زیبا برای پسرم

پسرم روشنی نور دو چشمان منی دوست دارم

بهترین هدیه ای از جانب یزدان منی دوستت دارم

پسرم تاج سرم ای که تویی مونس تنهایی بابا

روح من جان من و شادی دوران منی دوستت دارم

an10 متن زیبا برای پسرم + جملات و اشعار عاشقانه در مورد پسر

متن پدر برای پسر

پسرم دنیا مکانی تکراری است اما تکرار این روزها با وجود تو زیباترین تکرار زندگیم است

an10 متن زیبا برای پسرم + جملات و اشعار عاشقانه در مورد پسر

متن زیبا برای پسرم

پسر یعنی نفس یعنی عشق مادر، یعنی خون و جان و همه‌ی وجود مادر

پسر یعنی سایز کوچک بابا

پسر یعنی یک دنیا شور و حرارت و بازیگوشی

پسر داشتن یعنی دست نوازش کشیدن محکم رو صورت مادر و گفتن نازی

پسر یعنی شجاعت تکیه گاه مادر بودن در رقابت با بابا!

an10 متن زیبا برای پسرم + جملات و اشعار عاشقانه در مورد پسر

متن برای پسرم

خدایا هیچوقت فکر نمیکردم که اینطور بخوای من رو شگفت زده کنی و لبخند رو به لبای من هدیه بدی. تو با اومدن پسرم به زندگیم به من انگیزه زندگی دادی و باعث شدی باز هم به خودم بگم که زندگی ارزش زندگی کردن رو داره و میتونه خیلی زیباتر از اون چیزی بشه که فکرش رو میکنم

an10 متن زیبا برای پسرم + جملات و اشعار عاشقانه در مورد پسر

متن زیبا برای پسرم

پسر عزیزم

نور چشمانم

به خود می‌بالم که خداوند امانت ارزشمندی چون تو را به من داد

و از او می‌خواهم که مرا لایق حفظ این امانت قرار دهد.

دعا می‌کنم همیشه سربلند و سرافراز باشی و دست حق نگهدارت

an10 متن زیبا برای پسرم + جملات و اشعار عاشقانه در مورد پسر

جملات کوتاه برای پسر

جانانِ من

مرد کوچک امروزم

وقتی عاشقانه صدایم میزنی دیوانه وار به سمتت می آیم

آغوشت امن ترین جای دنیاست.

تکیه گاه خستگی های منی

بگو چگونه دیوانه وار عاشقت نباشم ؟

منبع: بیتوته

گردآوری: بخش ادبیات و شعر روبکا

متن زیبا برای پسرم + جملات و اشعار عاشقانه در مورد پسر

منبع:robeka.ir

دسته‌ها
ادبیات و شعر سرگرمی

اشعار زیبا و خواندنی قیصر امین پور


qeysar aminpour اشعار زیبا و خواندنی قیصر امین پور

اشعار قیصر امین پور

قیصر امین‌پور متولد ۲ اردیبهشت ۱۳۳۸ – درگذشته ۸ آبان ۱۳۸۶ نویسنده، مدرس دانشگاه و شاعر معاصر ایرانی بود.

شعرهای امین‌پور از حیث بلاغی ارزشمند بوده و بر ظرفیت‌ها و توانمندی زبان فارسی افزوده‌است. او توانسته ویژگی‌های سبکی و بلاغی شعر کلاسیک و شعر نیمایی را با شعرهایش تلفیق کند.

en1108 اشعار زیبا و خواندنی قیصر امین پور

اشعار عاشقانه قیصر امین پور

حرف های ما هنوز ناتمام…

تا نگاه می کنی:

وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی!

پیش از آنکه باخبر شوی

لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود

آی…

ای دریغ و حسرت همیشگی!

ناگهان

چقدر زود

دیر می شود!

قیصر امین پور

اشعار قیصر امین پور،بهترین اشعار قیصر امین پور

مجموعه اشعار قیصر امین پور

این روزها که می گذرد، هر روز

احساس می کنم که کسی در باد

فریاد می زند

احساس می کنم که مرا

از عمق جاده های مه آلود

یک آشنای دور صدا می زند

آهنگ آشنای صدای او

مثل عبور نور

مثل عبور نوروز

مثل صدای آمدن روز است

آن روز ناگزیر که می آید

روزی که عابران خمیده

یک لحظه وقت داشته باشند

تا سربلند باشند

و آفتاب را

در آسمان ببینند

روزی که این قطار قدیمی

در بستر موازی تکرار

یک لحظه بی بهانه توقف کند

تا چشم های خسته خواب آلود

از پشت پنجره

تصویر ابرها را در قاب

و طرح واژگونه جنگل را

در آب بنگرند

آن روز

پرواز دست های صمیمی

در جستجوی دوست

آغاز می شود

روزی که روز تازه ی پرواز

روزی که نامه ها همه باز است

روزی که جای نامه و مهر و تمبر

بال کبوتری را

امضا کنیم

و مثل نامه ای بفرستیم

صندوق های پستی

آن روز آشیان کبوترهاست

روزی که دست خواهش، کوتاه

روزی که التماس، گناه است

و فطرت خدا

در زیر پای رهگذران پیاده رو

بر روی روزنامه نخوابد

و خواب نان تازه نبیند

روزی که روی درها

با خط ساده ای بنویسند:

«تنها ورود گردن کج، ممنوع»

و زانوان خسته ی مغرور

جز پیش پای عشق

با خاک آشنا نشود

و قصه های واقعی امروز

خواب و خیال باشند

و مثل قصه های قدیمی

پایان خوب داشته باشند

روز وفور لبخند

لبخند بی دریغ

لبخند بی مضایقه ی چشم ها

آن روز

بی چشمداشت بودن لبخند

قانون مهربانی است

روزی که شاعران

ناچار نیستند

در حجره های تنگ قوافی

لبخند خویش را بفروشند

روزی که روی قیمت احساس

مثل لباس

صحبت نمی کنند

پروانه های خشک شده، آن روز

از لای برگ های کتاب شعر

پرواز می کنند

و خواب در دهان مسلسل ها

خمیازه می کشد

و کفش های کهنه سربازی

در کنج موزه های قدیمی

با تار عنکبوت گره می خورند

روزی که توپ ها

در دست کودکان

از باد پر شوند

روزی که سبز، زرد نباشد

گل ها اجازه داشته باشند

هر جا که دوست داشته باشند

بشکفند

دل ها اجازه داشته باشند

هر جا نیاز داشته باشند

بشکنند

آیینه حق نداشته باشد

با چشم ها دروغ بگوید

دیوار حق نداشته باشد

بی پنجره بروید

آن روز

دیوار باغ و مدرسه کوتاه است

تنها

پرچینی از خیال

در دوردست حاشیه ی باغ می کشند

که می توان به سادگی از روی آن پرید

روز طلوع خورشید

از جیب کودکان دبستانی

روزی که باغ سبز الفبا

روزی که مشق آب، عمومی است

دریا و آفتاب

در انحصار چشم کسی نیست

روزی که آسمان

در حسرت ستاره نباشد

روزی که آرزوی چنین روزی

محتاج استعاره نباشد

ای روزهای خوب که در راهید!

ای جاده های گمشده در مه!

ای روزهای سخت ادامه!

از پشت لحظه ها به در آیید!

ای روز آفتابی

ای مثل چشم های خدا آبی!

ای روز آمدن!

ای مثل روز، آمدنت روشن!

این روزها که می گذرد، هر روز

در انتظار آمدنت هستم!

اما

با من بگو که آیا، من نیز

در روزگار آمدنت هستم؟

قیصر امین پور

زیباترین اشعار قیصر امین پور

کودکی ها

کودکی هایم اتاقی ساده بود

قصه ای دور اجاقی ساده بود

شب که میشد نقشها جان میگرفت

روی سقف ما که طاقی ساده بود

میشدم پروانه خوابم می پرید

خوابهایم اتفاقی ساده بود

زندگی دستی پر از پوجی نبود

باری ما جفت و طاقی ساده بود

قهر میکردم به شوق آشتی

عشقهایم اشتیاقی ساده بود

ساده بودن عادتی مشکل نبود

سختی نان بود و باقی ساده بود

قیصر امین پور

اشعار قیصر امین پور،بهترین اشعار قیصر امین پور

بهترین اشعار قیصر امین پور

ای که یک روز پرسیده بودی:

«لحظه ی شعر گفتن چگونه است؟»

گفتمت: «مثل لبخند گل ها!

حس گل در شکفتن چگونه است؟»

باز من گفته بودم برایت

باز امن تو پرسیده بودی

گفتمت:« مثل غم، مثل گریه!»

تو از این حرف خندیده بودی…

لحظه ی شعر گفتن، برایم

راستش را بخواهی عجیب است

مثل از شاخه افتادن سیب

ساده و سر به زیر و نجیب است

باغ سبز خدا در دل ماست

میوه ی باغ، شعر و ترانه

شعر هم مثل هر میوه دارد:

ریشه و ساقه و برگ و دانه

ریشه، احساس و فکر و خیالش

دانه، مضمون و معنای شعر است

ساقه، اندام و شکل و زبانش

برگ، آهنگ و آوای شعر است

با کمی مهربانی، کمی نور

می شکوفد پس از چند روزی

در دلِ خانه ها، در سبدها

می زند بر تو لبخند روزی

فصلِ سبزِ رسیدن چه خوب است!

میوه از شاخه چیدن چه خوب است!

از سر برگ ِگل با نسیمی

مثل شبنم چکیدن چه خوب است!

من که غیر از دلی ساده و صاف

در جهان هیچ چیزی ندارم

مثل آیینه گاهی دلم را

رو به روی شما می گذارم

دست های پر از خالی ام را

پیش روی همه می تکانم

چکه چکه تمام دلم را

در دلِ بچه ها می چکانم

قیصر امین پور

 

لینک منبع

دسته‌ها
ادبیات و شعر سرگرمی

سخنان کوتاه و آموزنده نیکلای گوگول


nikolai gogol1 1 سخنان کوتاه و آموزنده نیکلای گوگول

جملات نیکلای گوگول

نیکلای واسیلیِویچ گوگول (۱۸۰۹–۱۸۵۲) نویسندهٔ بزرگ روس بود. گوگول بنیان‌گذار سبک رئالیسم انتقادی در ادبیات روسی و یکی از بزرگترین طنزپردازان جهان است.

جملات نیکلای گوگول

“همیشه به آنچه مفید است و نه آنچه زیبا است فکر کنید. زیبایی به خودی خود خواهد آمد.”

نیکولای گوگول

آثار نیکلای گوگول, سخنان آموزنده نیکلای گوگول

جملات زیبای نیکلای گوگول

“به چی می خندی؟ شما به خودتان می خندید. “

نیکولای گوگول

آثار نیکلای گوگول, سخنان آموزنده نیکلای گوگول

سخنان آموزنده نیکلای گوگول

گاهی برای ما کافی است که یک دست را برای دریافت کمک نگه داریم

این ما نیستیم که کمک میکنیم

خداوند به او کمک می کند

و قدرت خود را به کلمه ناتوانی اعطا می کند .

نیکولای گوگول

آثار نیکلای گوگول, سخنان آموزنده نیکلای گوگول

جملات نیکلای گوگول

هیچ چیز در این دنیا پایدار و ابدی نیست. حتی خوشی‌هایِ ما لحظه به لحظه رنگ می‌بازند و هرگز در لحظه‌ی دوم چون لحظه‌ی اول شاد نیستیم و لحظه‌ی بعدش نیز کاملاً به حالِ عادی و همیشگی باز می‌گردیم. درست مانند امواجی که در اثر انداختنِ سنگی در آب ایجاد می‌شوند و رفته رفته محو می‌شوند.

نیکلای‌ گوگول

آثار نیکلای گوگول, سخنان آموزنده نیکلای گوگول

اثرنیکلاس گوگول

در این دنیا همه اتفاقات مسیری وارونه دارند. دست تقدیر به یک نفر یک جفت اسب زیبا می‌بخشد و او با بی‌تفاوتی آن‌ها را سوار می‌شود و نسبت به زیباییشان کاملا بی‌اعتنا است، در حالیکه فرد دیگری، که قلبش در آتش عشق به اسب‌ها می‌سوزد، مجبور است پیاده برود و خود را تنها با به صدا درآوردن زبانش هنگام تماشای اسب‌هایی که می‌گذرند، اقناع کند.

نیکلای گوگول

آثار نیکلای گوگول, سخنان آموزنده نیکلای گوگول

جملات زیبای نیکلای گوگول

وقتی انسان بتواند از طبیعت لذت ببرد و کتابهای خوب بخواند،

هیچ چیز به اندازه ی تنهایی لذت بخش نیست.

نیکلای گوگول

آثار نیکلای گوگول, سخنان آموزنده نیکلای گوگول

نیکلای واسیلیویچ گوگول

در این دنیا همه اتفاقات مسیری وارونه دارند. دست تقدیر به یک نفر یک جفت اسب زیبا می‌بخشد و او با بی‌تفاوتی آن‌ها را سوار می‌شود و نسبت به زباییشان کاملا بی‌اعتنا است، در حالیکه فرد دیگری، که قلبش در آتش عشق به اسب‌ها می‌سوزد، مجبور است پیاده برود و خود را تنها با به صدا درآوردن زبانش هنگام تماشای اسب‌هایی که می‌گذرند، اقناع کند

نیکلای گوگول

آثار نیکلای گوگول, سخنان آموزنده نیکلای گوگول

نیکلای گوگول

تجربه قرون نشان داده است که مردی که روی زمین کار می کند خالص تر

نجیب تر بالاتر و بیشتر باشد . کشاورزی باید پایه همه چیز باشد . این عقیده من است .

نیکولای گوگول

آثار نیکلای گوگول, سخنان آموزنده نیکلای گوگول

آثار نیکلای گوگول

آنها فکر می کنند دهقانان را باید به یک مرد تحصیل کرده تبدیل کنند

اول از همه باید او را به کشاورز خوب و مرفه تبدیل کرد

و بعد همه آنچه لازم است را خود یاد خواهد گرفت.

نیکولای گوگول

آثار نیکلای گوگول, سخنان آموزنده نیکلای گوگول

سخنان آموزنده نیکلای گوگول

خردمند مردی است که هیچ شخصیتی را تحقیر نمی کند

و به جای آن با نگاهی جستجو کننده . او را به چشمه های اصلی خود می نگرد .

نیکولای گوگول

آثار نیکلای گوگول, سخنان آموزنده نیکلای گوگول

اثر نیکلاس گوگول

“هر چه طولانی تر و با دقت بیشتری به یک داستان خنده دار بنگریم ، غمناک تر می شود.”

نیکولای گوگول

لینک منبع

دسته‌ها
ادبیات و شعر سرگرمی

اشعار زیبا و خواندنی بیژن الهی


bijan elahi1 2 اشعار زیبا و خواندنی بیژن الهی

بیژن الهی شیرازی (زادهٔ ۱۶ تیر ۱۳۲۴ – درگذشتهٔ ۹ آذر ۱۳۸۹ در تهران) شاعر، مترجم و نقاش ایرانی بود.

اشعار عاشقانه بیژن الهی

 

آدم‌های بهاری

آدم‌های بهاری.

چه می‌کنید با برگی که خزان دوست بدارد؟

چه می‌کنید با پروانه‌یی که به آب افتد؟

 از سر هر انگشت

پروانه‌یی پریده ست.

پروانه‌ی کدام انگشت تشنه بود؟

پروانه‌ی کدام انگشت به آب می‌میرد؟

من بارها اندیشیده‌ام

من خزان و برف را پیاده پیموده‌ام

پیشانی بر پای بهار سوده‌ام

که معیار شما نیست.

آدم‌های بهاری.

برگ خشک که از خود راندید

شاید عزیزترین برگ فصل باشد

بر این آب سپید

شاید آخرین امید پروانه باشد.

بیژن الهی

شعر بیژن الهی

 

شعر شقاقلوس

شرم در نور است و اين، پايان هر سخنی ست،

همسرم!

مرد تو را به نور سپرده ام که تنی سخت شسته داشت،

و بيا، ميان ِ بيابان، پی ِانگشتر ِمفقود بگرد

که حال، باد در آن سوت می زند.

انگشتر ازدواج، ميان بيابانی دراز، دراز؛ و ديگر هيچ نه،هيچ نه

مگر مثلث ِ کهنه ی کوچکی، مثلثی از زاغان

افتاده

بر کفِ يک سنگر

و به اين سپيده که عقرب ـ خواهر بی نياز من ـ بخت را کف آلود حس کرده است،

هوا، در نی می پيچد و در گردنه های کوه.

خانه ها خواهد ريخت.

اين گورخران که، با کفی از نور بر دهان، شتابناک گريزانند،

در ساق های لاغر ما، رقص را چه خوب پيش بينی کرده اند!

نخ ِ بادبادکی که فرازِ ويرانه ها، به پرواز خود ادامه می دهد،

در مشت ِ کودکی زيبا خواهد بود، کودکی مرده.

اکنون، پيش از باران، خاکی خشکيده شناخته می شود که در او

گياهان، همگی نامگذاری شده اند.

و سکوت، اين مکث ميان ِهر دو چکه، که از سقف غار می چکد،

احترامی ست به تو، توی کودکم، که از مرگت

لحظه يی می گذرد،

احترامی ست، به رقص.

در مکث، در ميان دو چکه ی آخرين، يکباره شاخک همه ی حشرات

از ترس برق می زند.

آب می نوشم و جرعه يی به سقف می پاشم.

دورتر، سخت دورتر، يک فلس ِ من به زيرِ صليب افتاده ست.

آيا روز است؟

از گرمای زياد، نقابهامان را برمی داريم. می رويم

به دور، به آنجا.

زير ِ صليب، تخم مرغی نصف می کنيم و بهم می زنيم: به سلامتی!

و مرگ، دره را، نفس زنان، نقره يی می سازد.

دورتر، صفحه ی موسيقی، زير ِ صد ناخن مه گرفته ی زيبا می چرخد،

و صدا، همان صداست:

آيا روز است؟

من چاهی را تعليم کرده ام که به آبی نمی رسد،

ولی چه تاريکی ی زيبائی! از آنسو، تاريکی ی زير ِ خاک، چاهی زده ست که به چهره ی من می رسد؛

من آبم، آب! و سيه چردگان ِ معذب، پيش از نماز، مرا می جويند.

نگاهی به آسمان، مجهزم می سازد که سکوت کنم

و از ميان ِ حنجره های گسيخته، سلاحی به رنگ ِ آی بجويم.

آن لحظه که آب، به رنگ ِ خود پرخاش می کند، من آنم، آن لحظه ام.

و رنگ ِ آب، هرچه بيشتر در آب غرق می شود،

زنده تر می شود: آبی تر!

ناشناس از ميان ِ انبوهی می گذرم؛ هر گياه اما، از کشيده شدن بر من

نام می گيرد.

چشم بسته ام، و نام ِ گياهان، تاريک است.

ديگر هيچ کجا، هيچ کجا

مرا به نامی، به کلمه يی، صدا نکن؛ که حال، تمام ِ زبان، در نام ِ يک گياه، آسوده ست.

سخت تر از گياه، لمسم کن؛ دستان ِ تو را نثار ِ تو می کنم

تنگ تر از گياه، در آغوشم کش؛ بدنت را به تو ارزانی می دارم.

و زمانی که آسياب ها، در نور به گشت آيد،

تو دست هايت را خواهی بست، مشت خواهی، گره خواهی کرد

و اين گره را، مانند هديه يی

حفظ خواهی کرد.

اکنون چه آشکار، سيمای تو را زجر می دهد

گل آفتاب گردان ـ تا اميدی باشد!

 پس که لطف می کند؟ کی پوست ِ سيمای تو را، به بوسه، می درد

تا نور، فرو ريزد و

آهسته، شکر شود؟

من! من که بوسه ام، ترسناک تر از يک امضاست.

هوای روشن را تأييد می کنم، و قيام را، از روی صندلی

به خاطر بدرود.

موجی سفيد، با نقابها و بنفشه ها، با دل آشوبی ی مطبوع ِ فجرها، نزديک می شود، نزديک.

هوا، ميان جناغی، شعور می گيرد؛ ولی صدای شکستن ِ استخوان، رضايت بخش است.

بدرود! در اين لحظه ی کهکشانيم، باز، باز هم، بدرود!

و در اين تمامی ی راستی

که مشتی خاک، تعارف ِ من کرده يی به جای قسم،

دو پای نوک تيزم، فرو می رود که نيروی شنيدن را

از زمين کسب کنم.

دو پای نوک تيزم!

به زمين ِ شسته خيره شويد

که فقط يک عروس، در اتاق ِ مجاور، سرفه می کند.

خصال را ـ آهوانه ـ و طاقت را

کنار ِ آب بر سفره نهاده اند و آب، اشارتی عظماست

به خراميدنی در چشم انداز!

آنجا، به دوردست، آهسته تنوره می کشی اما از آن فراز،

نظرقربانی ی تو به روی شهرها می افتد.

اينجاـ در همين نزديکی ـ آرام آرام، مينوازم، زخمه ميزنم؛ پنجه ی من، از سکوت عادل تر!

و رقص، دعايی ست مستجاب

در لحظه يی که زمين می لرزد

بیژن الهی

آزادی و تو

به تصویر درختی

که در حوض

زیر یخ زندانی ست،

چه بگویم؟

من تنها سقف مطمئنم را

پنداشته بودم خورشید است

که چتر سرگیج هام را

– همچنان که فرو نشستن فواره ها

از ارتفاع گیج پیشانی ام می کاهد –

در حریق باز می کند؛

اما بر خورشید هم

برف نشست.

چه بگویم به آوای دور شدن کشتی ها

که کالاشان جز آب نیست

– آبی که می خواست باران باشد –

و بادبانهاشان را

خدای تمام خداحافظی ها

با کبوتران از شانه ی خود رم داده –

خیش ها

_ببین!_

شیار آزادی می کنند

در آن غروب که سربازان دل

همه سوراخ گشته اند.

آزادی : من این عید سروهای ناز را

همه روزه تازه تر می یابم

در چشمانی که انباشته از جمله های بی نقطه

و از آسمان خدا آبی تر است.

آزادی : ماهیان نیمه شب آتش گرفته اند

تا همچنان که هفته

در قلب تو

به پایان می رسد،

دریا را چون شمعدانی هزارشاخه برداری

آزادی

که از حروف جداجدا آفریده شده است.

دو فرهاد، پس از مه،

یکی انتحار کرد و یکی گریست

در بامداد فلج

که حرکت صندل یی چرخدار

صدای خروس بود،

و ماهیان حوض

از فرط اندوه

به روی آب آمدند.

دو فرهاد

هر یک با دلی

چون عطر آب، حجیم

لیک تنها با یک تیشه.

زیر چراغ

– ببین ! –

آخرین خالِ دل ای نچنین سنگ شد

که چشمان بی بی و سرباز

فرار شن را از روی نان توجیه می کند.

روز چندان طولانی بود

که همسایه ام چراغ را دوباره افروخت

تا شاپرکان را بدان فریب دهد.

همچنان که این پاییز فضایی

– این سقوطی را که از یک یکِ ستارگان گرفته اند –

زیر پرچمِ پوستش

که تمامی ی رنگهایش را بهار سپید کرده بود،

حس می کرد.

همه ی آسمان روز

با فقری زیبا همچون کف یک دست

مرا تاجگزاری کرده ست؛

چراکه بر دردی شاهی کردم

که از آن

جز پاره ای خرد

نمی شناختم.

دردی آمیخته با پروازی بی بال

که می خواست به القابِ ناملفوظ چهارصد ملکه ی روستایی

که مرصع به خون بودند

مهتاب را به ماه بیاموزد.

تردید یک ستاره

در شبی که با برف مست م یکند.

دردی که شما

از من ذهنیتی خواستید که از فضای گرسنگی تان ملموس تر بود.

تا خوری که مرگ، سک ههای نقره را به صدا در می آورد،

یک درد فلس دار که دو رود را بر شرق،

دو مو را بر بدن راست کرده بود؛

دو رود شور بر شانه های لخت تو

که سرت میان ستارگان گیج می رود.

ستارگان به سوی قلبت جار یست

تا قلبت را از بسیاری فلس بکشد.

یگنسرگ کبوتران در آخرین بندر ت

– ای مرد ! –

آبستن شدند؛

چراکه بی شک وصیت نامه ی تو پر از دانه بود.

چاه های شرقی در چشمان تو

– ای مرد ! –

به آب رسید؛

چراکه برف، قو را که از افق گردن می کشید

تا مرگش را با آواز در بندرها پیاده کند؛

با دو دست بارور

که بی گناهی را مدام به هم تعارف می کردند،

فتح کردی.

و زیباترین خمیازه را کبریت کشید به گاه افروختن

تا سیمای تو حادثه ای باشد در میان تاریکی.

آن گاه که برگریزان، این کف زدن شدید بر می خاست

برای نوحی، به شکل پیر یی من

که حتی مرگ خود را نیز باخته بود .

در جهت هفت برادران که به یک زخم می میرند،

تو می تازی

هم تاخت اسبانی

که فرمان رهایی شان

چون فرمان اسارتشان

نوشته نیامده.

آه، چرا باید

من تو را شگفت بدانم

در این جریان

که از شگفت بودن همه چیزی

عادی می نماید؟

و گرنه تو عادی ترین موسمی

که می باید به چار موسم افزود .

و چشمان تو،

راحت ترین روزی که می توان برای زیستن تصمیم گرفت.

اینک خزانهای درپی

از هم برگهای جوان می خواهند!

می توانستیم توانستن را به برگها بیاموزیم

تا افتادن نیز توانستن باشد .

من کنار کره یی

که سراسر آن دریاست

به خواب رفته ام

در خطوط سرگردان دست تو

این گله هایی که از چرا باز م یگردد.

ماهیان خاکستری،

ماهیان زاغ دیوانه،

ناشتا در سپیده ی سردسیر عزیمت کرده اند.

اگر باز هم بگویند فردا از تمام خاکسترها نان خواهند پخت،

من می پذیرم که مزرعه ها سوخته ست.

در سر من

– آن جا که جواهر، تب را

بر اندیشه ی شن سنجاق می کند –

ماه با فشار رگبار

به آخرین برج می غلتد.

بیژن الهی

لینک منبع

دسته‌ها
ادبیات و شعر سرگرمی

متن لالایی عاشقانه و زیبا


romantic lullaby02 متن  لالایی عاشقانه و زیبا

 

لالایی عاشقانه برا شوهر

بخواب آرام ای عشقم که من بیدار بیدارم

فراقت تا سحر هر دم کند بیمار بیمارم

بخواب آرامِ جانِ من کنارت بودم و هستم

بخواب آرام من امشب چو هر شب سخت هوشیارم

تمام هستی ام خوابی ، برایت شعر می گویم

بخواب آرام تا فردا که من مشتاق دیدارم

میان سینه ام بغضی دل من گریه می خواهد

ز ترس بودن بی تو ، ز فکرش نیز بیزارم

دلم تنگ است می دانی که بی تو هیچ و تنهایم

نگر بر تلخی ام بی تو به این روز و شب تارم

چه میشد گر سحر میشد دلم بی تاب روی تو

نوازش کن مرا هر دم که من بی عشق بیمارم

به چشمانت قسم عشقم که بی عشق تو میمیرم

فدای پاکیت گردم گل زیبا و بی خارم

تمام آرزوی من ، بخواب آرام چون هستم

نوازش می کنم مویت بخواب آرام ، بیدارم

لالایی کن

لالایی کن بخواب قشنگترین یار

منو از خواب غفلت کردی بیدار

لالایی کن بخواب معنی عشقم

الهی بمونی تو سرنوشتم

لالایی کن عزیز مهربونم

بیا بخواب کنارم همزبونم

لالایی کن شیرین تر از ترانه

چشات بهارو یاد من میاره

منم عاشق اون ناز چشاتم

بخواب عزیز همیشه من باهاتم

لالایی کن بخواب عشق نازم

تویی قبله و مقصود نمازم

لالایی کن لالایی مهربونم

لالایی کن بخواب شیرین زبونم

لالایی کن چراغ خونه من

بخواب ای نازنین دردونه من

بخواب تا من کنارت زنده هستم

طلسم سخت غربت شکستم

عزیزم خواب وبیداریت قشنگه

شب من بی تو بی آب و رنگه

لالایی کن بخواب همخونه من

بخواب ای بهترین بهونه من

لالایی کن بخواب تو در کنارم

بذار سرروی شونه هات بذارم

کامبیز دستگیر

 لالایی عاشقانه زیبا

یه لالایی میگم با عشق

 یه لالایی از عشق

 برای عشق:

بخواب ای عشق تو آغوش پر از عشق

ببین عشقو تو این چشمای عاشق

 یه لالایی به رنگ ارغونی

 که میگه برات ازعشق با مهربونی

 بگیر دستمو امشب تا بخونم

از عشق پاکمون برات بخونم

چقدر خوبه برای تو بخونم

برات از عاشقیمون شعر بخونم

لالایی هام پر از عشق و نیازه

عزیزم به آغوشت خیلی نیازه

(به یاد امشبی که هر دو با هم

به زیر نور ماه تو آغوش هم)

یکی بغض کرده بود یکی میخندید

که عشقش نکنه از غم بمیره

فدای اون لب خندون عشقم

که پر غصه است دلش اما می خندید

به عشق من فقط ، میگفت می خندید

می خندید تا دلم از غصه واشه

تا بزم عشقمون از غم رها شه

لالا کن آی فرشته آی عزیزم

بزار تا جونمو به پات بریزم

لالا کن شب شده ستاره خوابه

ولی ماهی برات یه بی قراره

می خواد نازت کنه تا دم دم صبح

بروی سینه ی تو جون بگیره

لالایی عاشقانه برای همسر

بخواب پروانه ها دورت می چرخند

دارن دور گل من هی می چرخند

برید پروانه ها عشقم بخوابــــــــه

تو آغوشم می خواد آروم بخوابــه

برید بگید فرشته ها بیان تـــــــــا

بیبنند ما دوتا ماهی عاشـــــــق

بگید تو این خونه یه ماه و خورشید

تو آغوش همن دارن می خوابنــــد

ببینید ماه من داره می خوابــــــه

برید پروانه ها ماهیم بخوابـــــــــه

لالایی می خونه ماهی قرمــــــز

برای عشق خوب و مهربونــــــش

لالایی هاش پر از عشق و نشاطه

برای ماهی جون عشق و حیاتــه

 

لینک منبع

دسته‌ها
ادبیات و شعر سرگرمی

متن مولودی ولادت حضرت زینب سلام الله علیها


متن مولودی ولادت حضرت زینب سلام الله علیها

posters2 prophet2 zainab9 متن مولودی ولادت حضرت زینب سلام الله علیها

 

مولودی تولد حضرت زینب (س)

سر زده از سما،نور شمس ولا

آمده هستی و،جانِ زهرا

عصمت کبریا،یاور و دلربا

 بر شَهِ کربلا،جانِ زهرا

آمد آمد عصمت صغری

بنتُ الحیدر زینب کبری

بنتُ الحیدر زینب کبری…

ای گل فاطمه،مرغ جانم شد

در هوای تو چون،یاکریمت

آرزویم بُوَد،که بگیرم شبی

جشن میلاد تو،در حریمت

مهر پاکت در سرشت ما

که این باشد سرنوشت ما

 بنتُ الحیدر زینب کبری…

وَ مِنَ المؤمنین،جلوه شد در تو اِی

 بانوی رحمت و،صبر و تقوی

 ای حجاب تو بر،جمله ی بانُوان

اُلگویی بی نظیر،تا به عُقبی

آیه های نصر عاشورا

ای خورشید عصر عاشورا

بنتُ الحیدر زینب کبری…

شعر در مورد ولادت حضرت زینب (س)

شب عشقه دلامون شاده/خدا دختر به زهرا داده

شب عشقه دو تا داداشه/همه عالم به پاش افتاده

لب خندون داره تو آغوشه پیمبر

به دور گهوارش ملاءک میزنن پر

دختری که دنیا شبیه ش رو ندیده

با نگاهش برده دل زهرا و حیدر

یا زینب/یازینب/ملیکه ی ارض و سما یا زینب

یا زینب /یا زینب/آروم جون مجتبی یا زینب

یا زینب مدد یا زینب

همه دار و ندارم زینب/ذکر لبهام دمادم زینب

اونی که سایه ی لطفتش از/رو سر ما نشد کم زینب

تو حیا و عفت مثه مادر میمونه

نوکر این بانو میره تا بی کرونه

توی روز محشر هوای مارو داره

خواهر اربابم چقدر مهربونه

یا زینب/یازینب/یه عمریه مست توام یازینب

یازینب/یازینب/نوکر دربست توام یا زینب

یا زینب مدد یا زینب

شور عشق تو رو فهمیدم/تا حریمت دلو پر میدم

آرزومه بیاد روزی که/به پای تو منم سر میدم

علمت رو دوشم تا ابد موندگاره

تو سپاهت باشم برا من افتخاره

سر و کار نوکر اگه باشه همیشه

با تو و با ارباب بهترین ها رو داره

یا زینب/یا زینب/به قلبمون جلا بده یا زینب

یا زینب/یا زینب/به ما یه کربلا بده یازینب

یا زینب مدد یا زینب

شاعر:روح الله پیدایی

شعر ولادت حضرت زینب (س)

تو شبِ میلادِ زینب دلِ من آروم نداره

لبِ من خندون خدایا چشِ من بارون می‌باره

نه که یک بار ـ صد هزار بار ـ می‌گم مجنونِ امشبم

نه که امشب ـ صد هزار شب ـ می‌گم مجنونِ زینبم

یا زینب یا زینب مدد عقیلة العرب

همه می‌گن بی‌قراری سر و سامونی نداری

گاهی می‌خندی ولی از دو تا چشمات خون می‌باری

می‌گم امشب ـ غیرِ زینب ـ کس و کاری من ندارم

برا زینب ـ شبِ میلاد ـ جونم و هدیه می‌آرم

یا زینب یا زینب مدد عقیلة العرب

آخه زینب دختِ شاهِ خندق و بدر و حنینه

دختر زهرا اطهر خواهرِ آقام حسینه

توی مُلک ـ جود و رحمت ـ بانوی احساسه زینب

همه عاشق ـ ها می‌دونند ـ خواهرِ عباسه زینب

یا زینب یا زینب مدد عقیلة العرب

شاعر: حسن فطرس

 شعر در مورد ولادت حضرت زینب (س)

داده خدا به علی یه دختر

دختری که میده بوی کوثر

داره میدرخشه مثل خورشید

تو آسمونه شهر پیمبر

خواهر سفینه النجاته

زَمزَمه و آب حیاته

حجب و حیاشه مادری و

حیدری از همه جهاته

دختر شیره/دل براش میره

هم عمداره/هم جهانگیره

دُرِّ نایابه/باده ی نابه

زینت بابا/عشق اربابه

(بنت الحیدر،سیدتی زینب)

اومده حسین نباشه تنها

اومده باشه به جای مولا

بزنه با تیغ تیز حرفاش

زخمی عمیق به قلب اعدا

بریزه بهم کوفه و شام و

برسونه بهترین پیام و

بزنه بهم تخت یزید و

ابن زیاد بن حرام و

دختر شیره/دل براش میره

هم علمداره/هم جهانگیره

دُرِّ نایابه/باده ی نابه

زینت بابا/عشق اربابه

(بنت الحیدر،سیدتی زینب)

اومده صفا بخش دلامون

شفیعه واسه روز جزامون

تا که میبریم اسم بی بی رو

معجزه میکنه برامون

مریمه حیدر داره اعجاز

توی دل تاریخه سرافراز

شروع عشقش تو مدینه س

تو بغل ارباب میشه آغاز

حین بی تابی/وسط گریه

به حسین لبخند/میکنه هدیه

لیلیه من باش/من یه مجنونم

تو دگرگون شی/من دگرگونم

(بنت الحیدر،سیدتی زینب)

شاعر: امیرحسین سلطانی

میلاد حضرت زینب (س)

آمد به دنیا دختر ِ زهرا و حیدر

جلوه کند چون مصحفی بر دست ِ مادر

حق را نشانی آمد خوش آمد،زهرای ثانی آمد خوش آمد

جان ِ پیمبر،نوری ز کوثر،ا… و اکبر ا… و اکبر

ا… و اکبر ا… و اکبر ا… و اکبر ا… و اکبر

*جان ِ جهان و افتخار ِ عالمین است

از روز ِ اوّل مَحو ِ رُخسار ِ حسین است

عشق حسین در آب و گِل ِ او

نَصرُ من الله،ذکر ِ دل ِ او

عُمرش شود طی،همراه ِ دلبر،ا… و اکبر ا… و اکبر

ا… و اکبر ا… و اکبر ا… و اکبر ا… و اکبر

*تاریخ ِ اسلام و خُروش و انقلابش

جانها فدای عصمت و صبر و حجابش

شد کاخ ِ فتنه ویرانه از او

دشمن در آمد آخر به زانو

گردیده چیره بر قوم ِ کافر،ا… و اکبر ا… و اکبر

ا… و اکبر ا… و اکبر ا… و اکبر ا… و اکبر

*هر لاله با شور ِ مُحرّم زیبی بود

زینب حسینی و حسین هم زینبی بود

از کربلا با قلب ِ شرر بار

بعد از ابالفضل،گردید علمدار

با یا حسین و با دیده ی تر،ا… و اکبر ا… و اکبر

ا… و اکبر ا… و اکبر ا… و اکبر ا… و اکبر

*یا رب مدد کن دائم از زینب بخوانم

تا به شهادت پای این مکتب بمانم

بر او قسم که باکی نداریم

از جنگ و تهدید،از ظلم و تحریم

هستیم همیشه سرباز رهبر،ا… و اکبر ا… و اکبر

ا… و اکبر ا… و اکبر ا… و اکبر ا… و اکبر

مولودی ولادت حضرت زینب،متن مولودی ولادت حضرت زینب

مولودی ولادت حضرت زینب (س)

بنداول

امشب از دامان زهرا غنچه‌ی گل وا شده

زینت دامان حیدر زینب کبری شده

دیده وا کرده بدنیا نیمه شب مهتاب من

مقدمت بادا مبارک خواهر ارباب من

عرض تبریک ملائک بر علی و فاطمه(۲)

بنددوم

هرطرف خیل ملائک در رکوع و در سجود

جمله‌ی اهل ولایت در قیام و در قعود

دیده وا کرده بدنیا نیمه شب مهتاب من

مقدمت بادا مبارک خواهر ارباب من

عرض تبریک ملائک بر علی و فاطمه(۲)

بندسوم

از سوی حق خوانده شد زینب به آوای جلی

انبیا گفتند روشن دیدگانت یا علی

دیده وا کرده بدنیا نیمه شب مهتاب من

مقدمت بادا مبارک خواهر ارباب من

عرض تبریک ملائک بر علی و فاطمه(۲)

شاعر:مرتضی محمودپور

مولودی میلاد حضرت زینب, مداحی میلاد حضرت زینب اکبری

متن مولودی ولادت حضرت زینب (س)

دختر زهرا خوش آمدی

زینب کبری خوش آمدی

بحر کرامت جان امامت خوش آمدی

دخت ولایت روح شهامت خوش آمدی

یا زینب میلادت بادا مبارک

تو افتخار ولایتی

نور چراغ هدایتی

قدر محمد جلوه کند از جلال تو

حضرت زهرا بوسه زند بر جمال تو

یا زینب میلادت بادا مبارک

چشم محمد به سوی تو

شیرخدا محو روی تو

به چشم بابا شبیه زهرای اطهری

گل بهشت همیشه سبز برادری

یا زینب میلادت بادا مبارک

فاطمه نازد به عصمتت

کرب و بلا محو عزتت

یوسف زهرا به اقتدار تو متکی

اسارت تو شهادت او بود یکی

یا زینب میلادت بادا مبارک

قیام تو یک قیامت است

بقای خط امامت است

تو زینب استی و یا که زهرای دیگری

دل از حسین و حسن به یک لحظه می بری

یا زینب میلادت بادا مبارک

جمال تو حسن کبریاست

قیام تو فتح انبیاست

عجب ندارم به این جلال و به این مقام

یوسف زهرا به پیش پایت کند قیام

یا زینب میلادت بادا مبارک

مولودی ولادت حضرت زینب،متن مولودی ولادت حضرت زینب

شعر در مورد ولادت حضرت زینب (س)

تمام اهل سما/تمام اهل زمین/به یُمن مقدم تو/زبان گرفته چنین

نورُ الهُدی زینب/عقیله یا زینب

خاک سر کویت/عرش خدا زینب

سیدتی زینب…

تو مهر و مهتابی/گوهر نایابی/تو کوهی از عشق ِ/حضرت اربابی

به عالمین زینب/نور دو عین زینب

حقیقت ِ زهرا/جان حسین زینب

سیدتی زینب…

روح مناجاتی/قبله ی حاجاتی/جان به فدایت که/عمه ی ساداتی

عنایتی زینب/به جمع ما زینب/تا بشویم اهل ِ/کرببلا زینب

سیدتی زینب…

گردآوری: روبکا

نوشته متن مولودی ولادت حضرت زینب سلام الله علیها اولین بار در روبکا. پدیدار شد.

لینک منبع

دسته‌ها
ادبیات و شعر سرگرمی

رباعیات دلنشین مهستی گنجوی


رباعیات دلنشین مهستی گنجوی

quatrains mahastiganji رباعیات دلنشین مهستی گنجوی

رباعیات دلنشین مهستی گنجوی

مهستی گنجوی از شاعران زن متقدم تاریخ ادبیات فارسی و همدوره با غزنویان بوده است. همسر وی را امیراحمد پسر خطیب گنجه و سال وفات وی را ۵۷۶ یا ۵۷۷ هجری قمری نوشته‌اند. از وی کتاب کامل و مستقلی باقی نمانده است. 

 رباعیات مهستی گنجوی

ایام چو آتشکده از سینهٔ ماست

 عالم کهن از وجود دیرینهٔ ماست

اینک به مثل چو کوزه‌ای آب خوریم

………………………………………………………..

از خاک برادران پیشینهٔ ماست

اشعار مهستی گنجوی

گفتم که لبم به بوسه‌ای مهمان است

گفتا که بهای بوسهٔ من جان است

عقل آمد و در پهلوی من زد انگشت

یعنی که خموش، بیع … که ارزان است

……………………………………………………..

 رباعی مهستی گنجوی

دریای سرشک دیدهٔ پر نم ماست

وان بار که کوه برنتابد غم ماست

در حسرت همدمی بشد عمر عزیز

ما در غم همدمیم و غم همدم ماست

………………………………………..

دوبیتی های مهستی گنجوی

با خصم منت همیشه دمسازی‌هاست

با ما سخنت ز روی طنازی‌هاست

ز عز خود و ذلت من بیش مناز

 کاندر پس پردهٔ فلک بازی‌هاست

……………………………………..

رباعیات زیبای مهستی گنجوی 

آن کودک نعل‌بند داس اندر دست

چون نعل بر اسب بست از پای نشست

زین نادره‌تر که دید در عالم بست

بدری بسم اسب هلالی بربست

………………………………

رباعیات زیبای مهستی گنجوی

جوله پسری که جان و دل خستهٔ اوست

 از تار زلفش تن من بستهٔ اوست

بی پود چو تار زلف در شانه کند

ز آن این تن زار گشته پیوستهٔ اوست

………………………………………….

رباعی مهستی گنجوی

امشب شب هجران و وداع و دوری‌ست

فردا دل را بدین سبب رنجوری‌ست

ای دل تو همی سوز تو را فرمان‌ست

وای دیده تو خون‌گری تو را دستوری‌ست

خط بین که فلک بر رخ دلخواه نبشت

بر برگ گل و بنفشه ناگاه نبشت

خورشید خطی به بندگیش می‌داد

کاغذ مگرش نبود بر ماه نبشت

……………………………………….

رباعیات زیبای مهستی گنجوی 

لاله چو پریر آتش شور انگیخت

دی نرگس آب شرم از دیده بریخت

 امروز بنفشه عطر با خاک آمیخت

 فردا سحری باد سمن خواهد بیخت

………………………………

رباعیات عاشقانه

آتش بوزید و جامهٔ شوم بسوخت

وز شومی شوم نیمهٔ روم بسوخت

بر پای بُدم که شمع را بنشانم

آتش ز سر شمع همه موم بسوخت

…………………………………..

 رباعیات مهستی گنجوی

بازار دلم با سر سودات خوش‌ست

شطرنج غمم با رخ زیبات خوش‌ست

دائم داری مرا تو در خانهٔ مات

ای جان و جهان مگر که با مات خوش‌ست

………………………………..

مهستی گنجوی

در میکده پیش بت تحیّات خوش است

با ساغر یک منی مناجان خوش است

تصبیح و مصلای ریائی خوش نیست

زنّار مغانه در خرابات خوش است

گردآوری :روبکا

نوشته رباعیات دلنشین مهستی گنجوی اولین بار در روبکا. پدیدار شد.

لینک منبع

دسته‌ها
ادبیات و شعر سرگرمی

حکایت نصیحت های جالب گنجشک به مرد دمشی


حکایت نصیحت های جالب گنجشک به مرد دمشی

sparrow story حکایت نصیحت های جالب گنجشک به مرد دمشی

نصیحت های جالب گنجشک به مرد دمشی

حکایت 3 پند گنجشک

حکایت کرده اند که مردى در بازار دمشق، گنجشکى زیبا، به یک درهم خرید تا به منزل آورد و فرزندانش با آن بازى کنند. در بین راه، گنجشک به سخن آمد و به مرد گفت:« در من سودی براى تو نیست. درصورتی که مرا ازاد کنى، تو را سه پند مى گویم که هر یک، مانند گنجى است. دو پند را وقتى در دست تو اسیرم مى گویم و نصیحت سوم را، وقتى آزادم کردى و بر شاخ درختى نشستم، مى گویم. مرد با خود اندیشید که سه پند از پرنده اى که همه جا را دیده و همه چیز را از بالا نگریسته است، به یک درهم مى ارزد. پذیرفت و به گنجشک گفت: پندهایت را بگو.

گنجشک گفت: پند نخست آن است که درصورتی که نعمتى را از کف دادى، اندوه مخور و ناراحت مباش برای این که درصورتی که آن نعمت، حقیقتاً و دائماً از آن تو بود، هیچگاه زائل نمى شد. ديگر آن که درصورتی که کسى با تو سخن محال و غیر ممکن گفت به آن سخن اصلاً توجه نکن و از آن درگذر.

مرد، وقتی این دو موعظه را شنید، گنجشک را ازاد کرد. پرنده کوچک پر کشید و بر درختى نشست. زیرا خود را ازاد و رها مشاهده کرد، خنده اى کرد. مرد گفت: پند سوم را بگو!

گنجشک گفت: پند چیست! ؟ اى مرد ساده، ضرر کردى. در شکم من دو گوهر است که هر یک بیست مثقال وزن دارد. تو را فریفتم تا از دستت آزاد شوم. درصورتی که مى دانستى که چه گوهرهایى پیش من است به هیچگاه  مرا آزاد نمى کردى.

مرد، از شدت غضب و حسرت، نمى دانست که چه کند. دست بر دست مى مالید و گنجشک را فحش مى داد. یک دفعه رو به گنجشک کرد و گفت: حال که مرا از آن گوهرها محروم کردى، اقلاً آخرین پندت را بگو.

گنجشک خاطرنشان کرد:« مرد احمق! با تو گفتم که درصورتی که نعمتى را از کف دادى، ناراحتی نشو، ولی اکنون تو غمگینى که چرا مرا از دست داده اى. همچنین گفتم که سخن محال و غیر ممکن را نپذیر ولی تو هم اکنون پذیرفتى که در شکم من گوهرهایى است که چهل مثقال وزن دارد. آخر من خود چند مثقالم که چهل مثقال گوهر با خود حمل کنم! ؟ پس تو سزاوار آن دو موعظه نبودى و نصیحت سوم را هم با تو نمى گویم که قدر آن نخواهى دانست. این را گفت و در هوا ناپدید شد.

حکایت نصیحت های جالب گنجشک به مرد دمشی

نوشته حکایت نصیحت های جالب گنجشک به مرد دمشی اولین بار در روبکا. پدیدار شد.

لینک منبع

دسته‌ها
ادبیات و شعر سرگرمی

جملات مثبت انگیزشی _ جملات مثبت انگیزشی کوتاه


جملات مثبت انگیزشی _ جملات مثبت انگیزشی کوتاه

positive motivational جملات مثبت انگیزشی   جملات مثبت انگیزشی کوتاه

جملات مثبت انگیزشی

به کسانی که به شما حسودی می کنند احترام بگذارید، زیرا آنها کسانی هستند که از صمیم قلب معتقدند؛ شما بهتر از آنها هستید

ff24 جملات مثبت انگیزشی   جملات مثبت انگیزشی کوتاه

 جملات مثبت و پرانرژی

اگر به جای محبتی که به کسی کردی

از او بی مهری دیدی

مایوس نشو!

چون برگشت آن محبت را

از شخص دیگری

در رابطه با موضوع دیگری 

خواهی گرفت…

شک نکن…

این یک قانون است که هر انرژی مثبت و کار نیک پاسخ داده میشود

تو فقط خوب باش و خوب بمان!

ff24 جملات مثبت انگیزشی   جملات مثبت انگیزشی کوتاه

جملات مثبت انگیزشی

زیبا باش زیبا زندگی کن

زیبا بیندیش ؛ زیبا بخند

تنها راهزنی که دار و ندار آدمی

را به تاراج می برد

شاد نبودن و افكار منفی خود اوست 

ff24 جملات مثبت انگیزشی   جملات مثبت انگیزشی کوتاه

جملات مثبت اندیشی

کلمه‌ها و اندیشه‌ها

دارای امواجی نیرومند هستند

که به زندگی‌مان شکل می‌دهند…

ما می‌توانیم با استفاده از

کلمه‌ها و جملات محبّت‌آمیز

انرژی مثبت و عشق ر ابین همه

پخش کنیم.

ff24 جملات مثبت انگیزشی   جملات مثبت انگیزشی کوتاه

 جملات مثبت و زیبا

صبح است و خورشید با انگشتان طلایی

می کوبد بر پنجره دلت

بیدارش کن

بگذار زندگی از دریچه چشمان زیبای دلت آغاز شود دوباره شروع شد

یک شروع تازه

این به لحن تو بستگی دارد

امروز رو متفاوت ولی مثبت شروع کن

ff24 جملات مثبت انگیزشی   جملات مثبت انگیزشی کوتاه

جملات مثبت انگیزشی

انرژی مثبت همچون گرد و غبار همه را فرامی‌گیرد هیچ وظیفه‌ای واجب‌تر از بازگرداندن سپاسگزاری وجود ندارد.

ff24 جملات مثبت انگیزشی   جملات مثبت انگیزشی کوتاه

 جملات مثبت از بزرگان

بهترين راه ارتباط گرفتن با ديگران

و جذب انرژی های مثبت,

لبخند می‌باشد…

ff24 جملات مثبت انگیزشی   جملات مثبت انگیزشی کوتاه

 جملات مثبت تاکیدی

به این فکر نکنید… 

که چه روزایی رو از دست دادید!!

به این فکر کنید که …

چه روزایی رو نباید از دست داد!!

امروز را…

با افکار گذشته خراب نکنیم…

مثبت بیاندیشیم…!

 جملات مثبت تاکیدی

هرگز فکر نکن

که توی این وضعیت

گیر افتادی و همینه که هست!

زندگی تغییر میکنه

و تو هم میتونی تغییر کنی…

ff24 جملات مثبت انگیزشی   جملات مثبت انگیزشی کوتاه

جملات مثبت انگیزشی

فكرهای منفی این قدر در ذهن باقی می‌ماند و دنبال هم می‌چرخد تا تبدیل به یک کلاف سر در گم می شود.

افکار مزاحم را از خود دور کنید.

ff24 جملات مثبت انگیزشی   جملات مثبت انگیزشی کوتاه

 جملات مثبت کوتاه

کاری رو انجام بده که به ارزشت اضافه کنه.

اگر کاری به ارزشت اضافه نمیکنه

نیازی نیست انجامش بدی…

ff24 جملات مثبت انگیزشی   جملات مثبت انگیزشی کوتاه

جملات مثبت اندیشی

ارزش زندگی زمانی نمایان میشود که 

با داشته هایت احساس خوشبختی کنی

معجزه این است

که هرچه داشته هایت را

بیشتر با دیگران سهیم شوی

داراتر میشوی

ff24 جملات مثبت انگیزشی   جملات مثبت انگیزشی کوتاه

جملات مثبت از بزرگان

یکی میگه: چه دنیای بدی

حتی شاخه های گل هم خار دارند!

دیگری میگه : چه دنیای خوبی

حتی شاخه های پر خار هم گل دارند!

عظمت در تفکر است، 

نه در چیزی که میبینیم…

ff24 جملات مثبت انگیزشی   جملات مثبت انگیزشی کوتاه

جملات مثبت و امید بخش

هر چقدر کمتر جواب انسان های منفی رو بدید آرامش بیشتری

 خواهیدداشت.

به خاطر حرف مردم زندگیتو خراب نکن

این مردم‌ اگر پیامبر هم بودند

هزار ایراد از کار خدا میگرفتند ؛

شما که جای خود دارید …!!!

نوشته جملات مثبت انگیزشی _ جملات مثبت انگیزشی کوتاه اولین بار در روبکا. پدیدار شد.

لینک منبع

دسته‌ها
ادبیات و شعر سرگرمی

شعرهای عاشقانه ایرج جنتی‌عطایی


شعرهای عاشقانه ایرج جنتی‌عطایی

poems irajjannatibati1 شعرهای عاشقانه ایرج جنتی‌عطایی

ترانه های عاشقانه و زیبای ایرج جنتی عطایی

ایرج جنتی‌عطایی زاده ۱۹ دی ۱۳۲۵ در مشهد است.

اشعار ایرج جنتی عطایی

هم خونه ی من ای خدا

از من دیگه خسته شده

کتاب عشق ما دیگه

خونده شده ،‌ بسته شده

خونه دیگه جای غمه

اون داره از من دور می شه

این خونه ی قشنگ ما

داره برامون گور می شه

اون دست گرم و مهربون

با دست من قهره دیگه

چشمای غمگینش با من

قصه ی شادی نمی گه

هم خونه ی من با دلم

خیال سازش نداره

دستای کوچیکش دیگه

میل نوازش نداره

شبا وقتی میرم خونه

بوسه به موهاش می زنم

سرش به کار خودشه

انگار نه انگار که منم

روزا وقتی میام بیرون

اون خودشو به خواب زده

خب ، مثل روزگار شده

یه روز خوبه ،‌یه روز بده

ای دل من ، ای دیوونه

بذار برم از این خونه

…………………………

ترانه های ایرج جنتی عطایی

ای شرقی غمگین ، وقتی آفتاب تو رو دید

تو شهر بارونی بوی عطر تو پیچید

شب راهشو گم کرد ، تو گیسوی تو گم شد

آفتاب آزادی از تو چشم تو خندید

ای شرقی غمگین

تو مثل کوه نوری

نذار خورشیدمون بمیره

تو مثل روز پکی

مثل دریا مغروری

نذار خاموشی جون بگیره

ای شرقی غمگین

بازم خورشید دراومد

کبوتر آفتاب

روی بوم تو پر زد

بازار چشم تو پر از بوی بهاره

بوی گل گندم تو رو به یاد میاره

ای شرقی غمگین ، زمستون پیش رومه

با من اگه باشی ، گل و بارون کدومه

آواز دست ما می پیچه تو زمستون

ترس از زمستون نیست که آفتابش رو بومه

شب آشیان شب‌زده، چکاوک شکسته‌پر 

رسیده‌ام به ناکجا، مرا به خانه‌ام ببر 

کسی به یاد عشق نیست، کسی به فکر ما شدن 

از آن تبار خودشکن تو مانده‌ای و بغض من 

از این چراغ مردگی از این بر آب سوختن 

از این پرنده کشتن و از این قفس فروختن 

چگونه گریه سر کنم که یار غم‌گسار نیست 

مرا به خانه‌ام ببر که شهر، شهر یار نیست 

مرا به خانه‌ام ببر ستاره دل‌نواز نیست 

سکوت نعره می‌زند که شب ترانه‌ساز نیست 

مرا به خانه‌ام ببر که عشق در میانه نیست 

مرا به خانه‌ام ببر اگر چه خانه، خانه نیست 

از این چراغ مردگی از این بر آب سوختن 

از این پرنده کشتن و از این قفس فروختن 

چگونه گریه سر کنم که یار غم‌گسار نیست 

مرا به خانه‌ام ببر که شهر شهر یار نیست 

ایرج جنتی عطایی

…………………………………

تو فکر یک سقفم، یک سقف بی‌روزن 

یک سقف پابرجا، محکم‌تر از آهن 

سقفی که تن‌پوشِ هراس ما باشه 

تو سردی شب‌ها، لباس ما باشه 

سقفی اندازه‌ی قلب من و تو .. واسه لمس تپش دلواپسی 

برای شرم لطیف آینه‌ها .. واسه پیچیدن بوی اطلسی 

زیر این سقف، با تو از گل، از شب و ستاره میگم 

از تو و از خواستن تو، میگم و دوباره میگم 

زندگیم‌و زیر این سقف، با تو اندازه می‌گیرم 

گم میشم تو معنی تو، معنی تازه می‌گیرم 

سقف‌مون افسوس و افسوس، تن ابر آسمونه 

یه افق یه بی‌نهایت، کمترین فاصله‎مونه 

تو فکر یک سقفم، یک سقف رویایی 

سقفی برای ما، حتا مقوایی 

تو فکر یک سقفم، یک سقف بی‌روزن 

سقفی برای عشق، برای تو با من 

سقفی اندازه‌ی قلب من و تو .. واسه لمس تپش دلواپسی 

برای شرم لطیف آینه‌ها .. واسه پیچیدن بوی اطلسی 

زیر این سقف اگه باشه، می‎پیچه عطر تن تو 

لُختی پنجره‌هاش‌و می‌پوشونه پیرهن تو 

زیر این سقف خوبه عطرِ خود‌فراموشی بپاشیم 

آخر قصه بخوابیم، اول ترانه پاشیم 

ایرج جنتی عطایی

شعرهای عاشقانه ایرج جنتی‌عطایی

گردآوری: روبکا

نوشته شعرهای عاشقانه ایرج جنتی‌عطایی اولین بار در روبکا. پدیدار شد.

لینک منبع